تبليغاتX
زندگی من
فکرش رو بکن اغلب اگهی های استخدامی که میخونی شرط سنی ای داره که تو ۲ سالی هست ردش کردی.همه رشته ایی رو نام ببرند غیر از رشته تو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 1:24  توسط ستاره  | 

من سعی میکنم با توجه به سن آریا براش کتاب و اسباب بازی بخرم (البته هیچ وقت اسباب بازی های باطری دار مثل آدم آهنی و ماشین های موزیکال و ...نخریدم . این مدل اسباب بازی ها را گاهی بهش هدیه میدهند . من معمولا وسایل سر هم کنی و خمیر بازی و..میخرم) .تا به رشد فکری و جسمیش کمک بشه. اما سام همیشه نگرانه که اینطوری آریا لوس بشه ! دائم غر میزنه که باید خود بچه یه مدت تو کف اسباب بازی باشه تا وقتی براش میخریم بهش مزه کنه .

منم با گفتن این جملات مخالفتم رو اعلام میکردم:"وا !مثلا اگه تو ۱ سالگی براش جغجغه نخری تو ۳ سالگی میگه برام بخر ؟یا مثلا اگه حالا براش لگو (آجر خونه سازی)نخریم به ۱۰ سالگی که میرسه نوع بازی هاش به کل عوض میشه و دیگه میلی به این بازی نداره." سام هیچ وقت متقاعد نمیشد تا اینکه بالاخره یه روز یه جمله خوب به ذهنم رسید و گفتم:"این که نباید همه چیز برای بچه ها فراهم باشه یه عقیده درست است اما تنها فرضیه زندگی نیست اصول دیگه ایی هم وجود دارند .تو دنیای آپارتمان نشینی که بچه ها همه افسرده و خموده میشند و میچسبند به کامپیوتر و تلویزیون. این من و توی پدر مادریم که باید براشون لگو بخریم و بگیم بیا بازی کن او که هیچ وقت نمیگه مامان من بازیه فکری میخوام .ما باید براش دوچرخه بخریم بیریمش پارک تا بازی کنه و با نشاط بشه."

دیگه ساکت شد .فهمیدم بالاخره متقاعد شده.حالا چند باری خرید کردم و غر نزده .خدا را شکر!

ولی معمولا رابطمون در مورد تمام مسائل زندگی همین جوریه .با هم اختلاف نظر داریم و من همیشه باید برای هر کاری که میکنم کلی توضیح بدم .خیلی دیر حرف من رو میفهمه.واقعا خسته میشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 1:9  توسط ستاره  | 

یه کتاب خوندم خیلی جالب بود .یه دنیای تازه ایی رو  به روم باز کرد.

کتاب تیپ شخصیتی من کدام است؟  اثر رنی بارون، مهدی قراچه داغی (مترجم)از نشر پوینده

 کمک میکنه تا  خلق و خوی خود را بهتر شناسایی کنیم، دیگران را بهتر درک کنیم و آنها را به شکلی که هستند بپذیریم.

خوندنش رو به همه توصیه میکنم.کتاب با ۴ تست روانشناسی شروع میشه و ما میتونیم بفهمیم که :

آیا برون گرا هستیم یا درون گرا -احساسی هستیم یا فکری- حسی هستیم یا شمی-داوری کننده هستیم یا درکی- و بعد بر اساس نتایج از میان  ۴ دسته خلق و خو صفات خودمون رو در مییابیم.

حالا علت بعضی رفتار های شوهرم رو میفهمم .کاش او هم سعی میکرد دنبال علت ها باشه و من رو درک کنه.افسوس. باید از یه مشاور یا روانشناس خوب وقت بگیرم.تا شاید او بتونه پل ارتباطی میان من و شوهرم بشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 22:48  توسط ستاره  | 

امروز تو یه مرکز کاریابی ثبت نام کردم .ببینیم چی میشه؟

البته مثل زن فیلم " P.S. I Love You"" صبح تا شب به ایده های جور واجور فکر میکنم شاید یه خلاقیتی یه راهی به ذهنم رسید و یه کارآفرینی کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 11:46  توسط ستاره  | 

من که بعد از فارغ التحصیلی ام  تا حالا نتونستم شغل مناسبی پیدا کنم. فکر کردم شاید بتونم دوباره یه رشته جدید رو بخونم و باهاش یه کاری پیدا کنم .اما امروز که رفتم دانشگاه برنامه کلاسی رو دیدم کلاسها  3-4 روز در هفته از ساعت 4 بعد از ظهر تا 8 شب است .

من چطور میتونم با وجود آریا کوچولو و غربت سر کلاسها شرکت کنم؟!هیچ کسی رو هم ندارم که بشه روش حساب کرد.افسوس!

خیلی داغونم .مادر بودن یعنی انتخاب گزینه ۳.یعنی همیشه دیگران در اولویت اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:22  توسط ستاره  | 

یه  مدت همه چیز آروم بود .به سرم زد بریم پیک نیک .سام نالید که اینجاها  با بقیه خوش میگذره . من متاسف شدم که چرا با ما بهش خوش نمیگذره آخه من که دانشجو بودم با دوستام دوتایی سفر رفته بودیم و واقعا خوش گذشته بود .خوب زن و شوهرم مثل دو تا دوست اند تازه یه پسر کوچولوی ۲ ساله هم که داریم !

قرار شد بعد از صبحانه برای ناهار بریم پارک جنگلی.

صبح ساعت 7 بیدار شدم.چون دیروز سام غر زده بود که تو برو نون بخر رفتم تو صف سنگک8 که برگشتم با ورود من آریا بیدار شد و دیدم سام مثل همیشه پای اینترنته. پاشد رفت دوش گرفت .صبحانه خوردیم و مشغول جمع کردن وسایل شدم دیدم دوباره نشسته پای اینترنت .

غر زدم که :پاشو دیگه .بیا وسایل رو جمع کنیم .تا بیایم راه بیافتیم ساعت ۱۰ شده .حدود 12 هم که ناهار میخوریم و برمیگردیم همه همش 2 ساعت وقت بازی و تفریح داریم

گفت: بسه دیگه حالا پامیشم باز گیر داد به من.چرا غر میزنی

گفتم: من دیگه حرفی ندارم که باهات بزنم

گفت: اه .لعنت به این زندگی که من دارم. همش عش.وه ش.تری میاد برای من!من اصلا باهات نمیام!

تمامم شد. شادی و شورم تمام شد. غم تمام وجودم رو گرفت .چقدر بی ادبه .ما رو هم که دوست نداره .چرا فکر کردم باهم بهمون خوش میگذره؟ دیگه هرگز پیشنهاد سفر و پیک نیک نخواهم داد.

آریا با لحن کودکایه اش با ذوق میگفت بریم جنگل..بخاطر او رفتیم اما هرکدوم فقط با آریا همکلام شدیم .بعد از ناهار برگشتیم و خوابیدیم .

بیدار که شدیم از تو فریزر بستنی آورد تعارفمون کرد و به شوخی به من گفت :معذرت خواهی کردی؟
من بهش خندیم که یعنی باشه قهر تمام .ا ما خدا میدونه که فقط دلم میخواد ازش جدا شم من دلم شادی میخواد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 2:15  توسط ستاره  | 

دوست داری از راه که میرسه بعد از یه دوش گرفتن و خوردن و استراحت یه وقتی برای پسر کوچولومون بگذاره. باهاش همصحبت بشه بازی بکنه و ... اما این خبرها نیست.یه راست میره سراغ کامپیوترش و زل میزنه تو صفحا ت وب .آرامشم رو از دست میدم .وجودم پر از حرفهای تکراری میشه .حرفهایی که هیچ وقت شنیده نمیشه.

آخه چرا نمیفهمی؟

تو پدری .پدر یه پسر .باید براش وقت و انرژی بگذاری

تو همسری. بیا با هم صحبت کنیم از روزی که گذروندیم از افکار و احساساتمون بگیم.

اصلا چرا نمیری دوش بگیری تمیز و خوش بو بشی ؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:49  توسط ستاره  | 

اگه این لباس را بپوشی من باهات بیرون نمیام .حالا ببین .

منم که حوصله بحث کردن ندارم گفتم :من خودم باهات بیرون نمیام .

نتیجه این شد که فعلا با هم حرف نمیزنیم (با هم سر سنگین شدیم)

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:47  توسط ستاره  | 

گاهی سرخوش و شادی به یه زندگی شاد در کنار یه شوهر و دو تا بچه  یه دختر و یه پسر یا دو تا دختر یا ... فکر میکنی اونوقت تصمیم میگیری یه کوچولو رو به زمین دعوت کنی .

باردار شدم یه پسر کوچولو اسمش رو آریا گذاشتیم و بزرگ شدنش رو به تماشا نشستیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:46  توسط ستاره  | 

برای رفتن به شهر خودمون لحظه شماری میکردم. یکی از اقوامم یه مهمونی دعوتمون کرد که به خاطر اون یه هفته رفتنمون رو به تعویق انداختیم تا بتونیم تو مهمونی شرکت کنیم . که پدر مادر شوهرم اعلام کردند قصد دیدار ما رو دارند و شوهرم روش نشد بگه ما خودمون داریم میایم.عجیبه این دیگه چه مدلشه!

من هم خیلی بچگانه چندین بار تو حرف هام چند تا نقشه و راهکار برای رفتن به مهمونی( شهر خودمون) میکشیدم.

بالاخره پدر مادر شوهرم از راه رسیدند .همون روز اول همه با هم مشغول دید و بازدید فامیل شوهر شدیم تو مهمونی من به یکی از رفتارهای شوهرم بصورت خصوصی انتقاد کردم .

واکنش شوهرم این بود : تا از مهمونی اومدیم بیرون به پدر مادرش گفت ما یه مهمونی دعوتیم فردا میریم و برمیگردیم. مادر شوهرم هم تا رفتیم خونه چمدونش رو برداشت و رفت خونه یکی از فامیل هاش و ماجرا تو تمام فامیل پخش شد .

تو خونه هم به من گفت:" تو اصلا دیگه برو خونتون پیش مامان بابات و دیگه نیا.تو اصلا چرا ازدواج کردی؟!!!"

خلاصه یه شبه رفتیم مهمونی و برگشتیم . یه مدتی با هم قهر بودیم بعد هم آشتی کردیم.

و من متاسفانه چون ذهنم پر از توهم بود که :"او دوستم داره اما حالا تو عصبانیت یه چیزی گفته بالاخره یاد میگیره خودش رو کنترل کنه و .... " ازش جدا نشدم !

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:46  توسط ستاره  | 

حالا مجبور بودیم بخاطر کار شوهرم بریم یه شهر دیگه. .جایی که گرچه شوهرم فامیل و دوست و آشنا داشت اما من کسی رو نداشتم.درواقع شوهرم تو شرکت پسر خالش مشغول کار شده بود .

از پدرو مادر, خواهر و برادرم دور بودم. فامیل و دوستی نداشتم .جایی رو نمی شناختم و صبح تا شب رو به تنهایی میگذروندم.

به انتظار شب که شوهرم از راه برسه و هم صحبتم بشه .من کمبود محبت خانواده ام رو از او انتظار داشتم و کمبود هم صحبتی دوستانم رو از او میخواستم.اما....

او بعد از یه روز کاری خسته بود .و کارهای تخصصی اداره هم که تعریف کردن نداشت گرچه هرشب در تماس تلفنی که شوهرم با پدر مادرش داشت بعضا اطلاعاتی رو میشنیدم که قبلش برای من تعریف نکرده بود!

منتظر آخر هفته ها بودم که البته از قبل برنامه ریزی میشد و باید به دیدار فامیل شوهر محترم میرفتیم .

تو مهمونی ها هم که چون هنوز خیلی آشنا نبودم کم میتونستم تو بحث ها شرکت کنم . کسل برمیگشتم خونه و حالا باید به سوالات شوهرم جواب میدادم که"چرا ناراحت بنظر میرسم و...؟" و البته جواب من همیشه این بود :"چیزیم نیست"

و این شد که شوهرم این برچسب رو به من زد ." تو از خانواده من خوشت نمی یاد "

 

اون کارش رو داره .همکاراش رو داره .دوستاش رو داره .فامیلش رو داره .تفریحاتش رو داره(فوتبال با دوستان .کلاس یوگا با دوستان) و من هیچ کدومش رو ندارم .من تنها تنها تنها بدون شادی بدون همصحبت بدون دوست و آشنا .

 

سعی کردم روز ها خودم رو سرگرم کنم تا ناراحت و غمگین نباشم

تو کتابهای روانشناسی خوندم که زن شادی باشید تا رابطه تون با شوهرتون خوب و شاد باشه.

عضو یه کتابخونه شدم .چند تا کلاس نام نویسی کردم .حتی بعضی روزها برای آشنایی بیشتر با شهر توی خیابون ها گشت میزدم.

هر ۲-۳ هفته یکبار هم برای دیدن خانواده ام ۲-۳ روز (با اتوبوس) به شهرمون میرفتم.

خلاصه نگذاشتم تنهایی و دوری و افسردگی بر من و البته بر زندگیمون سایه بندازه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:45  توسط ستاره  | 

من فکر میکردم یکی از آداب معاشرت به ميزبان كمك كردنه .بخصوص اگه خونه پدر مادر من یا شوهرم باشیم.کارهایی مثل:

کمک کردن در موقع چيدن ميز غذا، مرتب كردن آشپزخانه بعد از صرف غذا و شست‌وشوي ظروف. با اين كار، نه تنها به مادرهامون که کلی وقت صرف تهیه غذا کرده اند كمك مي‌كنيم، بلكه فرصتي پيدا مي‌كنيم تا رابطه‌مان را هم صميمي‌تر كنيم.

اما جاری بنده همون اول ازدواج ما اعلام کردند که حامله هستند و ما هم به ایشون تعارف کردیم که فقط استراحت کنند.

با اینکه کوچولوش یک و نیم ساله شده بود و تو مهمونی ها شوهرش هم حضور داشت اما باز هم برای ظرف شستن به آشپزخونه قدم نمیگذاشت.دیگه بدم اومده بود .منظورش چی بود؟ همه جا همه کمک میکنند. چرا میشینه و سخنرانی میکنه و میخنده و قهقهه میزنه ؟ در حالیکه من باید تو آشپزخونه ظرف بشورم!

یه روز که از خونه مادر شوهرم برگشتیم دلخوریم رو برای شوهرم ابراز کردم .

گفتم : من خوشم نمی یاد که من ظرف میشورم در حالیکه که شماها سخنرانی میکنید و میخندید و اصلا به فکر کمک به مادرتون نیستید .بنظر من جلستون نباید تا برگشتن مادرتون از آشپزخونه حالت رسمی داشته باشه و...

که با کمال تعجب با واکنش عجیب شوهرم روبرو شدم.گفت :"برای شستن چهار تا ظرف برای مادرم سر من منت نگذار.خوب تو هم نشور و..."

احساس کردم شوهرم هنوز من رو خودی نمیدونه. از همه دفاع میکنه اما از من نه! بخاطر دفاع از دیگران با من جر و بحث میکنه !

آخه چرا شوهرم من رو نمی فهمه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:43  توسط ستاره  | 

اولین عید بعد از ازدواجمون در راه بود که خانواده شوهرم به ما پیشنهاد مسافرت دادند .قرار بود 3 روز قبل از عید با ماشین هامون بریم . قبل از رفتن پرسیدم کی برمی گردیم؟ آخه برام مهم بود که مثل همیشه روز اول عید رو کنار خانواده ام باشم متاسفانه فهمیدم روز اول عید رو در راه برگشت هستیم .میدونستم شوهرم دوست داره که به این مسافرت بره .ازش پرسیدم" آیا میتونیم ما کمی زودتر برگردیم؟" گفت "ببینیم چی میشه"

بالاخره عازم شدیم مادر شوهرم و خواهرش تو ماشین ما بودند! یه ماشین دیگه هم بود که پسر خاله شوهرم با زن و بچه هاش بودند.

اول از همه مادر شوهرم به ضبط ماشین گیر داد که نتیجه اش خاموشی تا آخر مسافرت بود.

تو ماشین که با دوتا آدم مسن هم صحبت بودم .تو هتل هم که شوهرم خسته بود و میخوابید.

زمان بازدید از باغ ها واماکن تاریخی و ... دلم میخواست کمی شوهرم کنارم باشه باهام حرف بزنه و ...که اونجا هم من رو تنها میگذاشت همش میرفت سراغ پسر خالش!!!

چندین بار سعی کردم موقعیتی رو پیش بیارم که با هم باشیم .مثلا یه بار دیر تر از ماشین پیاده شدم تا با او همراه شوم اما او سرعتش رو زیاد کرد و خودش رو رسوند به پسر خالش و من را تنها گذاشت!احساس بدی داشتم .یه بار هم تو باغ مادرش و خالش روی یه نیمکت نشستند .من به راهم ادامه دادم تا شوهرم بهم بپیونده و کمی باهم گردش کنیم اما با کمال تعجب اومد به من گفت چرا داری این طرفی میری وقتی با یه عده ایی میای باید با اونها باشی ؟!!!

خسته و ناراحت بودم .من رو از خانواده ام جدا کرده که بیاره اینجا تنها باشم ؟پس چرا به من توجه نمیکنه ؟ چرا ازدواج کرده ؟ او که نیازی به هم صحبت و همراه نداشته .!!غم تمام وجودم رو گرفته بود .

تازه فهمیدم شوهرم اصلا جراتی نداره که بتونه تصمیم بگیره و زودتر برگردیم شهرمون.

.روز دوم عید رسیدیم خونه و من شب تو تنهایی خودم تو رختخواب بحال خودم گریستم.
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:42  توسط ستاره  | 

من فرزند (دختر) اول خانواده ایی بودم که ۴ فرزند داشت .بعد از من ۱ دختر و ۲ پسر بودند. مدرسه رفتم. اولین انتخاب زندگیم رو بر اساس تذکرات مامانم و رویاهای پدرم انجام دادم .رفتم رشته تجربی تا یه پزشک خوشبخت بشم .اما چون با توانایی هام مطابق نبود موفق نشدم .مهندسی کشاورزی رو ۵ ساله در دانشگاه دولتی تموم کردم و مثل بقیه بیکار و بی درامد موندم.

خاستگارهایی داشتم با یکیشون ازدواج کردم .سام مهندس بود و سر کار میرفت .فرزند دوم خانواده ایی بود که ۳ پسر داشتند.

یه سال عقد بودیم بعد عروسی کردیم .تا یه سال بعد از عروسی اون اول به خاطر شغل شوهرم که شیفت کاری بیرون شهر داشت ده روزی همدیگه رو نمیدیدیم و فقط ۳-۴ روز پیش هم بودیم که همش با عشق و علاقه و "هرچی تو بگی" همراه بود .

همش حرفمون این بود "دوری چقدر سخته کاش یه کاری پیدا میشد که بیشتر کنار هم باشیم"

و بالاخره یه کار پیدا شد و ما این فرصت رو پیدا کردیم که زمان بیشتری را با هم باشیم درواقع تمام زمانمون رو با هم بودیم و این باعث شد که دیگه رابطه مون بر اساس" دوری و دوستی" نباشه.

کم کم اختلافات خودش رو نشون داد .

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 15:41  توسط ستاره  |